من چه قدر خوب می نویسم. نوشتنم را دوست دارم این را در این ساعت 11:52 AM, Dec 17,2017 درست وقتی که مطالبِ بلاگم را بازخوانی کردم، دریافتم.الهی شکر.لبخند.
۱۲:۰۶ به گوش رسیدنِ صدایِ خِرت خِرت از کیسه ی پلاستیکیِ حاویِ نان های خشکِ آویز به درِ آشپزخانه،نگران و ترسانم کرده است. انگار یک جانور دارد درونش وول می خورد و هر آینه است که خود را به بیرونش بیاندازد و وای اگر بیاید سمتِ اتاقی که در آن خوابیده ام (یعنی قصد دارم همین چند دقیق ی آینده بخوابم اگر بشود..!). دو الی سه بار نزدیکِ کیسه رفتم اما چیزِ مفیدی دست گیرم نشد. حالا یا باید با ترس بیدار بمانم یا با ترس، بخوابم و به نظر می رسد، به دومی نزدیک ترم هم اکنون، مانندِ خیلی از افراد که ترجیح می دهند با ترس زندگی کنند. گاهی برایِ درکِ یک مفهوم باید سال ها بگذرد و تو به چیزِ کوچکی بر بخوری، فکرِ عمیق تری کنی و سپس..شاید در سکوتی که جایزش می دانی اندکی هم درک کنی حال و احوالِ آدم هایی که با ترس روزگار می گذرانند به ویژه که این نوعِ گذرانِ زندگی با ترس و وحشت، انتخابِ خودشان نیز باشد. نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶لحظه ی
۷:۲۵ ق.ظ توسط ELISH|
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
تاريخ: دوشنبه
9 بهمن
1396 ساعت: 7:13