خرید بک لینک
۷:۱۱دوست داشتن،زمانی که دیگر دوست تان ندارند بدبختی بزرگی است;اما از آن بدتر این است که..وقتی شما،دیگر احساسِ عشقی نمی کنید،با عشقی شورانگیز،دوست تان داشته باشند و نتوانید آن را به نیکی پاسخ دهید و از آن لذت ببرید.۷:۱۲حرف هایی هست که مدت ها به زبان نمی آوریم اما چون به زبان آمد،دیگر مکرر در مکرر..آن ها را تکرار می کنیم.۷:۱۴هر گونه احساسِ دیگری،نیاز به خاطراتِ گذشته دارد اما عشق،به گونه ای شگفت آور گذشته ای به وجود می آورد که ما را احاطه می کند. شاید هم گذشته ایرا که هرگز به یاد نمی آوردیم به یادمان می آورد. من این جور موقع ها به آدم فضایی ها،به جهان های ناشناخته و به این که ما در کجاییم..در گذشته-حال-و یا آینده- فکر می کنم. شاید ما هزاران بار و هر بار هزاران سال و هر سال هزاران نوع و شکل،زیسته ایم! کسی چه می داند؟! می دانی،..عشق،به عبارتِ دیگر کاری می کند احساس کنیم با فردی که همین اندکی پیش،پاک برای مان بیگانه بود،سال ها زیسته ایم.۷:۲۴تلقین و درسِ اهلِ نظر،یک اشارت است.۷:۲۶آب،مسیرِ خود را می یابد.(چرا نمی توانم به همه ی حرف هایِ این چنین که ظاهرِ صحیح و موجهی هم دارَند آن بدر اعتنا کنم که حتی بپذیرم شان؟ چرا به این حرف ها شک دارم؟ چرا آبِ روانی را متصور می شوم که راهِ خود را باز کرده و باز می پرسم..: "آیا واقعاً آب مسیرِ خویش را می یابد؟" شاید همه اش به خاطر آن است که دیده ام آبِ

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:13

من لپ تاپم را دوست دارم. از نگاه کردن به بی کاری اش هم خوشم می آید،فقط مشکل این جاست که نمی دانم آیا او هم نسبت به من این نظر را دارد یا خیر؟ درست است آن قدرها حواسم نبوده که در جاهای گرم و نرمی بماند اما همیشه مراقبش هستم و این کاری ست که فقط یه علاقه مند به وسیله اش یا کسی که قدردان است انجام می دهد. 2:18 «نان»،شیر خشکی از شرکتِ Nestle است که این اواخر تا تَقی به توقی می خورد قاشق قاشق می خورَمش..به ویژه آخرِ شب ها؛ در همین شب زنده داری ها. آمدم سومین قاشق را از پودرِ زردِ رنگ پریده اش نوش جان کنم که.. وای احساس کردم دیگر تحمل اش را ندارم. بوی روغنِ ماهی به مشامم رسید. ماهی و غذاهایِ دریایی را بسیار دوست می دارم اما بویِ روغن شان،آن هم وقتی قاشقِ پیمانه مانندِ شیرخشکِ خوش مزه ات را پُر کرده ای!؟!.. نه! نه..،این یکی را نمی توانم که دوست بدارم. بماند که آدم می تواند هر چیزی را دوست بدارد حتی منفورترین و مشمئزکننده ترین ها را،فقط باید وقت اش رسیده باشد. این وقت اش که می گویم فقط اشاره به زمان ندارد. راستش وقت اش ربط به آدم اش دارد. 2:30 جایی خواندم که اگر انسانِ عقلانی باشی باید این ویژگی ها و رفتارها را داشته باشی. بیا با هم مرورشان کنیم،من هم می توانم مانند کودکی که راجع به هر اسباب بازی ای که می دید،نظرم را بدهم.. نه؟ 1. در روز،حداقل یک بار بگوید: "من نمیدانم."

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:13

من، در پِیِ خویشم؛ به تو، برمی خورم اما..! این که کسی شعری بخواند برایت مفهومش چیست؟ نه، نمی خواهم بگویم کسی برایم شعری خوانده.. حتی نمی خواهم بگویم که برایِ کسی شعری خوانده ام. خیلی کودکانه ربط دارد به سطر نخست نوشته ی الآنم. شعر از ابتهاج است به گمانم. از وقتی از خواب بیدار شدم، به دنبالِ از سر گرفتنِ مطالعه و درس خواندن بودم؛ تا این که رسیدم به آخر شب. آزمونِ استعداد و شغل یابی،مطالعه ی سؤال هایی که به آدم کمک می کند استعدادش را پیدا کند و از این دست کارها. می خواهم باقیِ عمرم را مفیتر و طبقِ خواسته ی خودم زندگی کنم. ای کاش بشود و این "ای کاش بشودم"، پُر از ترس و عدمِ تواناییُ هر چه سد است. ساعت پنج و یک بامداد است. دارد یک شنبه می شود و می رویم به سویِ پایانی ترین روزهایِ پاییز. باز هم یک سال دارد می شود و این یک سال،یک سال ها چه قدر بی رحمانه می گذرند. آدم فکر می کند نمی تواند بر هیچ چیز تسلط داشته باشد و اگر فقط به این موضوع بیش از سه دقیقه فکر کند غصه داری و غمناکی اش اجتناب ناپذیر است. ۵:۰۴ آخرِ همین صفحه چشمت به نامش می خورد. صادق هدایت. ۴:۲۰ به این جمله نگاه کنید: « یک صبح، وقتی گرگور سامسا از خواب های آشفتهاش برمی خواست، پی بُرد که در تختش، تبدیل گشته است به حشره ی موذیِ هیولاوار.» این نخستین جمله از "مسخ"، اثرِ فرانتس کافکاست. با نوشتنِ چنین جمله ی غیرقابلِ

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:13

من چه قدر خوب می نویسم. نوشتنم را دوست دارم این را در این ساعت 11:52 AM, Dec 17,2017 درست وقتی که مطالبِ بلاگم را بازخوانی کردم، دریافتم.الهی شکر.لبخند. ۱۲:۰۶ به گوش رسیدنِ صدایِ خِرت خِرت از کیسه ی پلاستیکیِ حاویِ نان های خشکِ آویز به درِ آشپزخانه،نگران و ترسانم کرده است. انگار یک جانور دارد درونش وول می خورد و هر آینه است که خود را به بیرونش بیاندازد و وای اگر بیاید سمتِ اتاقی که در آن خوابیده ام (یعنی قصد دارم همین چند دقیق ی آینده بخوابم اگر بشود..!). دو الی سه بار نزدیکِ کیسه رفتم اما چیزِ مفیدی دست گیرم نشد. حالا یا باید با ترس بیدار بمانم یا با ترس، بخوابم و به نظر می رسد، به دومی نزدیک ترم هم اکنون، مانندِ خیلی از افراد که ترجیح می دهند با ترس زندگی کنند. گاهی برایِ درکِ یک مفهوم باید سال ها بگذرد و تو به چیزِ کوچکی بر بخوری، فکرِ عمیق تری کنی و سپس..شاید در سکوتی که جایزش می دانی اندکی هم درک کنی حال و احوالِ آدم هایی که با ترس روزگار می گذرانند به ویژه که این نوعِ گذرانِ زندگی با ترس و وحشت، انتخابِ خودشان نیز باشد. نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶لحظه ی ۷:۲۵ ق.ظ توسط ELISH|

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:13

آن صدایِ خِرت خِرتی که امروز صبح، حسابی هراسانم کرده بود صاحبش را بالآخره لو داد. یک ملخِ کوچک؛ مامی گفت که آن حشره، ملخی کوچکی بوده که ظاهراً آزاد شده است. ۲:۲۳ امروز هم به بیهودگی سپری شد. بگذار راجع به بیهودگی اش بعدتر صحبت کنم. الآن حرف های واجب تری دارم. مثلاً این که دو روز است فهمیده ام نه دلم می خواهد درس بخوانم و نه دلم می خواهد نخوانم؛ این خیلی عجیب و غریب و البته شاخ دار است، از زمره مسائلی ست که باید دشوار باشد حل و برطرف نمودنش. وقتی یادِ زمان های امتحان می افتم، وقتی به خاطر می آورم استرس های یادگیری..رفت و آمد و مواجه با آدم ها را..شیرینیِ کامِ درس خوان و اهلِ علمم افتِ شدیدی می کند انگار که بعد از یک طعم خوش طعمی ممزوج از تَلخی و تُندی را درک کنی. حالم دگرگون می شود و به کُل منصرف از دنیایِ یادگیری خارج از خانه. من شاید مثالِ فوق تصوری از خانگی مانا باشم، یک چیزی بسیار شورتر از حیوانِ خانگی. انگار می خوانم همه چیز را در خانه داشته باشم. اگر به من بود در خانه کسبِ علم می کردم به جای این گَز کردن و رفتن به کجا و کجا که چه..که درسی بیاموزم و مدرکی بگیرم. وای خدا. من که اصلاً در خودم بدی حس نمی کنم. من که بد نیستم اما در مقایسه با آن سایرینی که مدام از این کلاس روانه اند به آن کلاس و از این محل سرازیرند به آن محل برای درس و کار، می شوم یک بدِ بیخودِ غیر از اجتماع

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:13

صفحه بندی